آتناآتنا، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره

❀ღ آتنا دختر طلایی ما ❀ღ

بوی عید میاد

بنام خدای خوب و مهربان   سلام به دختر کوچولوی خوشملم و خواننده های گل وبلاگمون       ٣ روز دیگه عیدِ ، سال 1393 ، قرارِ برای مسافرت عید بریم بندر عباس، من بیشتر دوست داشتم که با هواپیما بریم ولی چون دیر اقدام کردیم بلیت پیدا نکردیم، بیشتر نگران تو ام ، نمیخوام اذیت بشی ، حالا ایشالا که خوب باشه. پنج شنبه صبح حرکت میکنیم به امید خدا. فکر کنم تا بعد از تعطیلات نتونم بیام و بنویسم. راستی یادم رفت بگم قراره تو فروردین خونه رو عوض کنیم، اسباب کشی و این حرفا ، ولی چون خونه ای که گرفتیم رو دوست دارم زیاد غصه اسباب کشی رو نمیخورم. واسه عید 2 تا ماهی قرمز گرفتم، ماهی پارسالمون هم هنو...
26 اسفند 1392

خاطرات کربلا

    امروز 4 اسفند ساعت 10 صبح :   همه مسافرا کنار اتوبوس ایستادن ، انگار ما از همه دیرتر رسیدیم و این موضوع رئیس کاروان رو دلخور کرده. هوا کمی خنکه و یه نسیمی میاد. از اینکه مهدی همراهمون نمیاد همش دلشوره دارم. دلم نمیخواد ازش خدافظی کنم. چمدونا رو کمکمون میکنه و تا صندلی اتوبوس میاد، آتنا بهونشو میگیره و نمیخواد بغل من بیاد. برخلاف تصورم چون دیر رسیده بودیم نتونستیم صندلی های کنار هم بشینیم و هر کدوم یه جا افتادیم. آتنا اصلاً اذیت نمیکرد و آروم و خانوم تو بغلم نشسته بود، خیلی زود چشماش سنگین شد و خوابید.     ساعت 11:30 شب : رسیدیم مرز مهران و ماشین بلاتکلیف کنار خیابون نیم ساعته که وایس...
24 اسفند 1392
1